مرتضى راوندى
428
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
مغلقنويسى مخالف بود . در چهل و دو شماره روزنامهء قانون در پيرامون مسائل اجتماعى و سياسى ايران بحث مىكرد . مقالاتش بىامضا و گاهى با امضاى او چاپ مىشد ، اگرچه از اغلاط و اشتباهات لغوى و عيب جملهسازى عارى نبود اما بهواسطهء سادگى و نزديكى به زبان تكلم و محاورهء عمومى ، به طور قطع ، هم در بيدارى مردم مؤثر بوده و هم در ميان ارباب مطبوعات صدر مشروطيت مقبول افتاده و مدتها ، طرز نگارش او سرمشق آزاديخواهان و نويسندگان ايران بوده است . انتقاد از روش نويسندگى متقدّمان ملكم در مقام انتقاد از روش نگارش پيشينيان ، مىنويسد : « در منشآت ايشان هرجا كه لفظ « و اصل » بود حكما كلمهء « حاصل » از عقبش مىرسد ، « وجود » ها ، همه ديجود و « مزاج » ها همه وهّاج بود . . . هركس جاهش « عالى » بود ممكن نبود جايگاهش « متعالى » نباشد . آنها كه رفيع بودند منيع را بر دم خود بسته ، از دنبال مىكشيدند . . . حتى در سال وبايى مىنوشتند « رقيمهء كريمه در احسن ازمنه و اصل شد . » هيچكس نمىپرسيد كه اى بىانصاف ياوهگو احسن ازمنه كه سال وبايى باشد ، اكرهش كى خواهد بود ؟ از روزى كه اسم مراسلات متداول است تا اين اوقات ، در جميع مراسلات به عرض مىرسانند كه مطلب اصلى ، سلامتى مزاج وهّاج است . . . كتابها نوشته بودند كه وقتى كسى ده دفعه ميخواند باز مثل دفعهء اول ، در درك معنى متحيّر بود . صد جلد از تأليفات ايشان خواندم و يك مطلب تازه نيافتم ، چشم به هر ورقى كه مىافتد يوسف در چاه زنخدان گم شده و پروانهء دل بود كه در آتش عشق مىگداخت . مار بود ، كه به رخسار معشوق چنبر مىگشت . . . هزار قصيده ديديم كه همه به يك طرح و همه به يك نهج از بهار ابتدا مىكردند . آنقدر از كوه به هامان و از زمين به آسمان مىشتافتند تا آخر به هزار معركه به شخص ممدوح مىرسيدند . آن وقت از مژگان آن خداوند زمين و زمان مىگفتند تا دم اسبش ، يك نفس قافيه مىساختند . پس از اغراقهاى بىحد و اندازه ، آخر الامر در تنگناى قافيه گرفتار ، و از سپهر حضرا مستدعى مىشدند : تا جهان در زمان نهان باشد * عُمرِ ممدوح جاودان باشد و هر ظالمى را مىستودند حكما از عدلش گرگ با ميش اخوت مىورزيد و از سطوت قهرش كهربا دست تطاول به كاه ضعيف دراز نمىكرد و در مدح هر ناكسى